تبلیغات
امید نا امیدیهای من
امید نا امیدیهای من




شعر گوگوش [عمومی , ]



تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته نبودنت فاجعه بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی که از قبیله من یه آسمون جدایی

اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی

پاکی ابی و ابر نه خدایا شبنمی قد آغوش منی نه زیادی نه کمی

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من خواستنی هر چه که هست تو بخوای من حاضرم

ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه من چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن همقدم جاده ها تن به سفر سپردن

چی میشد شعر سفر بیت آخری نداشت عمر پوچ من و تو دم واپسین نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه لحظه مردن من لحظه ی رسیدنه

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من حریص رفتنم عاشق فتح افق دشمن برگشتنم



نوشته شده توسط بیتا در  دوشنبه 28 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




شعر [عمومی , ]



می رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه

!

راهی بود از ما تا گل هیچ

.

مرگ در دامنه ها، ابری سر كوه ، مرغان لب زیست

.

می خواندیم: (( بی تو دی بودم به برون، و نگاهی به كران، و صدایی به كویر

. ))

می رفتیم، خاك از ما می ترسید، و زما ن ر سر ما می بارید

.

خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهان ها آوایی افشاندند

.

ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یك رشته نگاه

.

بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین پر خواب

.

خوابیدیم. می گویند: دستی در خواب گل می چید

.

*****



نوشته شده توسط بیتا در  چهارشنبه 23 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




یه متن قشنگ [عمومی , ]



و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید . با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی

:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟

 

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی برد

 

هنوز آشفته چشمان شیدای و زیبای توام

برگرد

 

برگرد

و ببین که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت

:

تو هم در پاسخ بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غضه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم



نوشته شده توسط بیتا در  دوشنبه 21 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

بیتا (3)


موضوعات

عمومی (3)


 آرشیو

شهریور 1384 (3)


صفحات





لینكستان

  عاشق زهرا

  بیتا





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی